
من این دست های احمق را دوست ندارم ؛ دوست ندارم من این دست های احمق را !


همیشه روی گوشه ی دنج و مخفی ِ کاغذهای سفید، عکســِ یک لبخندِ
"مهربون" می کشید. درست به همان ترکیــب گمشده ی این روز هـــا..و هیـــچ دُور ِ آن را با دایــره محـ ـدود نمی کرد؛ دوست نداشت فقط یک قسمت ِ کوچک از آنهمه سفیدی به او لبخند بزند؛ همّه ی مهربانی کاغذ را می خواست.هرچند که آن لبخند کوچک را فقط خودش دیده باشد ، قایمکی !
همه چيز درست مثل سمفوني بي رنگ احساست بر مدار زمان حك شد .امـّا من كه گفته بودم حسرتم از روزهاي رفته تنها قطره اشكيست بر رد پاي نجواي آخرت و ديگر هـيـــــچ .پس چرا هنوز از زمان ِ بي زماني مي نالم كه هرگز از مجاز خود به واقع بدل نشد ؟ چرا هنوزچشم بر پنجره اي كوچك اما دلنشيني دارم كه چشمانت را بر سياهي لحظه هايم بدوزد ؟ چرا هنوز نقاشي طعم نگاه باراني ات را در سطر سطر نيمه سيبي گاز زده بر آينه ی صداقت مي آويزم ؟ چرا هنوز بر حساب همان منطق بي منطقي باورم بر اين است كه ..
آي ! منم تنها عابري از كوچه پس كوچه هاي مه آلود ابهام. غريبه اي كه در مه گم شد ، و سالهاست روايت حضورش را بي پروانه مي سوزد..
پ.ن :
نمیدانم کدام احمقی پشت ِ چشم های من نشسته است که همه چیز را لو می دهد عوضی !

آســ ِ ـما ن
، دروغـ ْــ کَـثــیفـی بـودبه پــ-ـهـ ْنای حـ ِـماقــ ت های بـزرگـ ِ مــ آ
و ساکـنــ ان آن - قصـّه گویـانِ دروغــ ْگویِ بزرگِ قرنـ ْــ -
گـِلــ ِــ هر قصـّــه را
به دست ِ شیطنـ-ـت ِ نابـــ ِ کودکـ ْـآن ِ کـودنـ ـ-ی می سـ ِـپ ا ر د ن د
تــ ـ ـآ
بیــ حـواسـ ْ ، زیر پایِ بازیــ ـگــوش خــ و د
لــ-ـگــ-ـد مــالــ ْ ،
نُمـ ایـ-ـند
و تــ و ْ !
چـــِ اُم - مـیـد وارانهـ ،
چ
شمـ انـ ت رابـــِ پـَ ـهـ نای این آســ ِ ـما ن میـ گشایـ-ی
تــ ـ ـآ
با لحنی کــ ِــدر
انـ ت ـهـآی زنـد ـهـ گـیـ ت را
رقــمــ زَ نــ-د
و بــر فــصـل اولــ ُ آ خـ ـ-ـر ِ و ُجـودَ ت بـآ صـِ دای چـ ِـ نـدش آ وری بخـ-ـنـدَ د..
با وجود تصادف و خراب شدن ماشین و کلی دنگ و فنگ دیگه ؛ که دست به دست هم داده بودن تا به دانشگاه نرسم، دُرست دم در ِ دانشگاه، خوشحال از به موقع رسیدن ؛ خبر ِ غیبت استاد به دلیل سفر رییس جمهوری کلی سرخوشمان کرد، که به به ، از دست تفسیر های مزخرف و ایران کوبی ها و بیسوادیش در حتی پاسخ دادن به این سوال بچه ها که " سانتریفیوژ چیست ؟" و نقد مقالاتی _که فقط در حدّ نشریات محلی هستند_ راحت شدمُ ؛ عزم بازگشت کردم !
تا کیلومتر ها جلوی استانداری پُر بود از آدمایی که زیر بارون ِ ریز پائیزی منتظر احمدی نژاد بودن !!!

تمام حواسم پی آدرسِ توی ذهنم بود ، پی چتر قُراضه ای که طبق معمول فراموش کرده بودم ، کارتی که از حواس پرتی، قسمت مرجع کتابخونه جا گذاشته بودم ، با هر تکون برف پاک کن و پاک شدن شیشه یاد همان "سعادتِ گذرا" ، انار های گندیده ی توی یخچال !! ، عکس ِ گوشه ی ذهنــم.. و ترس از اتفاق مرموزی که مث مرگ ناگریزه !
خفه ام می کرد ..
پ.ن:
- بابا ، همیشه میگه ، یه استاد فیلیپینی داشتن که استعداد خوبی توی تغییر دادن حالت چهره اش در عرض یه ثانیه داشته. اینطور که در حال غش کردن از خنده یهو خیلی رسمی و عادی میشده !
منم گمونم باید این کارو یاد بگیرم.. !!
- خدایا ! یــِ کم ؛ فقــط یــِ کم .. :"(
نگـ ـ ـ ـاه ام به دنبال داستان ِ تازه ای نبود ، به دنبال نقش ِ تازه ، بازیگران ِ تازه و حتی سناریویی جدید ؛
نبود..
نه ؛ من اصلا ً نگاه ام اهل بازی نبود
او که بازی ام کرد ، نگـ ـ ـاه ِ مرا نداشت
ندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز که آن نگاه ، مال ِ من نبود !
او حیرانی ِ نگاه ِ مرا نداشت صبر ِ نگاه ِ مرا نداشت حسر ت ِ نگاه ِ مرا نداشت عُزلت ِ نگاه ِ مرا نداشت تنهایی ِ نگاه ِ مرا نداشت دوووری ِ نگاه مرا نداشت
نه ؛
او ، نگـ ـ ـ ـاه ِ مرا نداشت .. نداشت
ندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز..
پ.ن:
وقتی بعد از هر خراب کاری چشاشو گشاااد میکنه و زل میزنه توی چشاتُ با ذوق از خراب کاریش تعریف میکنه.. دیگه نمیتونی واسَش اخم کنی .. خودشم خوب میدونه وروجک .

افرادی از جاندارانی که بتوانند با شرایط زندگی و محیط بیشتر سازگاری نمایند؛ در میدان حیات چیره می گردند و به تولید مثل ادامه می دهند، اما جاندارانی که نتوانند قابلیت سازگاری بدست آورند نابود می شوند؛ بنابراین گروه نخست به صورت نوع غالب در می آید.
منشاء انواع- داروین
دیگر بی خیالم ؛ دیگر از 15 ساعت درس خواندن هیچ خبری نیست.. قابلیت سازگاری را بدست آورده ام و فرایند "انتخاب طبیعی" داروین را با حالتی بسیار طبیعی تر انتخاب کرده ام
.دیگر گور ِ بابای " ارشد " و امیدواری اساتید !
دیگر پای سیستم می نشینم و به آینده ی بدون[...] فکر میکنم.
علاقه ای به "جامعه روز به روز بهتر میشود
/ اسپنسر "ندارم. "دریچه ی اطمینان / کوزر" را به باد استهزاء میگیرم و همچنان زبان غیر کلامی ام را دشوار تر از سابق میکنم .. لااقل سر جایش مانده ؛ غرورم که !" اینجا راحتم ؛ دیگر تو تنها نیست
"وقتی همه ی جهان صحنه ی نمایش است و همه ی مردان و زنان فقط بازیگرانند
*، من "چرا نقش*بازی نکنم ؟"وقتی زندگی بیش از آنکه از سر اصول عقلانی باشد ، متاثر از جبر و فشار عمومی اطرافیان است.. چرا من مطابق آزمایش معروف ِ " اَش "* سرم را به تایید ِ و قبول پاسخ اشتباه پایین نیاورم ؟
-
آیا واقعیت عینی ای وجود دارد که بتوانم آن را به نحو ذهنی تجربه کنم ؟
پا نوشت:
ــــــــــــــــــــــــــــــ
*
آنچه دلخواه توست - شکسپیر*
مجموعه ای از رفتار های مورد انتظار*
اَش گروه شش نفری از آزمودنی ها را در ردیف جلوی کلاس نشاند و شکل چند خط را با دستگاه نمایش روی پرده ای در مقابل آنها انداخت ؛ و خواست تا از میان سه خط راست ( A . B . C ) خطی را که به اندازه ی خط ( x.) است را مشخص نمایند . جواب درست خط B بود ، اما هر 5 آزمودنی های دیگر که با اَش همکار بودند برای درک این نکته که فردِ بی اطلاع تا چه حد در فشار عمومی قرار گرفته و پاسخ نادرست را می پذیرد .. در میان بهت و ناباوری او از جریان ؛ جواب نادرست می دادند.