
نگـ ـ ـ ـاه ام به دنبال داستان ِ تازه ای نبود ، به دنبال نقش ِ تازه ، بازیگران ِ تازه و حتی سناریویی جدید ؛
نبود..
نه ؛ من اصلا ً نگاه ام اهل بازی نبود
او که بازی ام کرد ، نگـ ـ ـاه ِ مرا نداشت
ندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز که آن نگاه ، مال ِ من نبود !
او
حیرانی ِ نگاه ِ مرا نداشت صبر ِ نگاه ِ مرا نداشت حسر ت ِ نگاه ِ مرا نداشت عُزلت ِ نگاه ِ مرا نداشت تنهایی ِ نگاه ِ مرا نداشت دوووری ِ نگاه مرا نداشتنه
؛او ،
نگـ ـ ـ ـاه ِ مرا نداشت .. نداشتندانستی و نمی دانی هنـــ ــوز
..پ.ن:
وقتی بعد از هر خراب کاری چشاشو گشاااد میکنه و زل میزنه توی چشاتُ با ذوق از خراب کاریش تعریف میکنه.. دیگه نمیتونی واسَش اخم کنی .. خودشم خوب میدونه وروجک .

افرادی از جاندارانی که بتوانند با شرایط زندگی و محیط بیشتر سازگاری نمایند؛ در میدان حیات چیره می گردند و به تولید مثل ادامه می دهند، اما جاندارانی که نتوانند قابلیت سازگاری بدست آورند نابود می شوند؛ بنابراین گروه نخست به صورت نوع غالب در می آید.
منشاء انواع- داروین
دیگر بی خیالم ؛ دیگر از 15 ساعت درس خواندن هیچ خبری نیست.. قابلیت سازگاری را بدست آورده ام و فرایند "انتخاب طبیعی" داروین را با حالتی بسیار طبیعی تر انتخاب کرده ام
.دیگر گور ِ بابای " ارشد " و امیدواری اساتید !
دیگر پای سیستم می نشینم و به آینده ی بدون[...] فکر میکنم.
علاقه ای به "جامعه روز به روز بهتر میشود
/ اسپنسر "ندارم. "دریچه ی اطمینان / کوزر" را به باد استهزاء میگیرم و همچنان زبان غیر کلامی ام را دشوار تر از سابق میکنم .. لااقل سر جایش مانده ؛ غرورم که !" اینجا راحتم ؛ دیگر تو تنها نیست
"وقتی همه ی جهان صحنه ی نمایش است و همه ی مردان و زنان فقط بازیگرانند
*، من "چرا نقش*بازی نکنم ؟"وقتی زندگی بیش از آنکه از سر اصول عقلانی باشد ، متاثر از جبر و فشار عمومی اطرافیان است.. چرا من مطابق آزمایش معروف ِ " اَش "* سرم را به تایید ِ و قبول پاسخ اشتباه پایین نیاورم ؟
-
آیا واقعیت عینی ای وجود دارد که بتوانم آن را به نحو ذهنی تجربه کنم ؟
پا نوشت:
ــــــــــــــــــــــــــــــ
*
آنچه دلخواه توست - شکسپیر*
مجموعه ای از رفتار های مورد انتظار*
اَش گروه شش نفری از آزمودنی ها را در ردیف جلوی کلاس نشاند و شکل چند خط را با دستگاه نمایش روی پرده ای در مقابل آنها انداخت ؛ و خواست تا از میان سه خط راست ( A . B . C ) خطی را که به اندازه ی خط ( x.) است را مشخص نمایند . جواب درست خط B بود ، اما هر 5 آزمودنی های دیگر که با اَش همکار بودند برای درک این نکته که فردِ بی اطلاع تا چه حد در فشار عمومی قرار گرفته و پاسخ نادرست را می پذیرد .. در میان بهت و ناباوری او از جریان ؛ جواب نادرست می دادند.

-"
دستاتو مشت کن ، تا بفهمم چقدر منطقیی!" توی مشتم به همان قلب ِ شکسته فکر میکنم ، کلّـیه های پُر از عفونت ! سنگ ِ 11 میلی !مشتم را فقط برای قطرات بــ اران- م باز میکنم.. درست در آغوش ِ باد ـی که تن ِ غمهایم را با توحُّشی بی سابقه از هم می دَ رَ د..
خیال می کردم با همین چادر سیاه ؛ ملکوت ِ سفید ُ پاکت را میهـ مانــم
- تا هم ّ میشه - ؛ امّـا تنها کولون به دست من بودم انگار !!- " نه ؛ خیلی منطقیی آ ! "
نمی فهمد
از دست دادن ها را ؛
باران توی دست هایم
من تا
آ 3 مان فاصله ها دارم..فرقی هم می کند ؟
دیگر ..
وقتی بـ ا بــ ا گره کراوت یادم می داد
؛ چرا گریه می کرد پس دست هایش ؟مـــاآ می
ی ی ؛ مـــااا می.. ماما ن !-
صدای نشنیده ی من است .. که حالا گم شده توی چشم های بابـــ ـا .. -کی تا اینــ ج ـ ا دویــدم ؟
تو کجایی پس ؟
کجایی پس ؟

پ.ن:
- هیچ مخاطبی ندارد.
هرکس ممکن است به ملکوت خداوند وارد
شود ، جز یک دسته از انسان ها ؛ روزنامه نگارانکی یرکه گارد- همشهری جوان
فرقش مث خود ِ آدم ِ و
نقاشیش ..هی سعی داری یه جوری قسمتای بی شباهتو
، توی مغزت مدام تکرار کنی و همه ش ترس لو رفتن از این داری که دیگران - صاحب ِ صورت* - بفهمــ - ه - ن که مدام توو فکر دستاشـی ! تا خط و خال ِ جبین !غصّه هاتو به خاطر این همه بی شباهتی توو تنهایی میخوری
] [اما وقتی وارد دنیایِ یه عالمه آدم ِ دیگه میشی - از جنس ِ صاحبِ صورت- .. مث خودشون ژستِ بی تفاوتی میگیری و زل میزنی به چشاش تا درست و درمون بـکـِشیش.باز که میگذره از
ت - صاحبِ صورت- ؛ به نقاشی ِ قایمکی و ناشیانه ات ، نگا میندازی و اونو بین با ارزش ترین لحظه هات توی امنترین جا - پشت ِ پلکات- حبس میکنیــ - صاحبِ صورت-فقط باید خووب یاد
ت* باشه ؛ تلنبار شدن ِ اووونهمه مجله دلیل دیگه ای نداره جز شریک شدنِ حتی چن لحظه ..
پ.ن:
- آدما ؛ - تقصیر خودشون نیس آدما - نیاز دارن حتی به یه کوچولو انگیزه ، واسه آپولو هوا کردن یا دو قدم را رفتن، یا کنکور قبول شدن یا..فرق نمیکنه اینا با هم، وقتی اون چیایی که باید باشه تا تو هم باشی نیس !
- صاحبِ صورت ! -- امان از دست ِ جیغ و ویقای این یخچال که امون نمیده تا کمی دور از چش مامان از این خوراکیا کش بری !
* یک سامورایی.
.
کودک که بودم بزرگترین آرزویم ســ ِ تـار ه های کوچک دبّ اصغر بود ؛ چه می دانستم که گنبد _ مینا _ی من روشنی چشم های تو را تا ابد ِ فردا های دووور جستجو خـ ـوا هـ ـد کرد ..
راستی که "عشق اتفاق مشکوکـ یست" ؛ که پنهان ترین حفره های زندگیت را پُر اما ضمیرت را خالی میکند از هر چه زند ـ ه ـ گیست.
حالا که زمان در دستِ گذرِ بی رحم زمانه است ، چقدر پیر شده ام از خود، و چه کودکانه می خندم تو را..
من از تو چه خواستم ، _ جز دست های مهربانی ات ؟ _ که نمی توانستی !
نه ؛ فلسفه ی شانه هایم "استوارست" هنــ ــ ــ ــ ـــوز ؛ نارنجی ترین روز ها را با پرتو ِخیالت می بافد؛ و روزی تو را ، _آری؛ همان " تو " را _ از خواب هایم بیرون می کشد ..
پ.ن:

-
دلیل بُعد گرفتن ؛ اونم پنج بُعد ! برای انسان چیه ؟ ، این بُعدا چیه که جسم به جسم اگر تغییر کنه ؛ چشم به چشم هرگز عوض نمیشه ؟- خیلی خووب بود ؛ خوش گذشت.. مشهد ، مسیراش ، قره قوروتاش ، قم و سوهاناش ..

میگن غربت همیشه ام بد نیس
.خوبیش اینه که به خودت نزدیکتری و بیشتر یادت می افته که چقدر به لحظه های گذشته بدهکاری و به لحظه های باقی مونده مدیون !یه جایی از دکتر چمران خوندم، نوشته بود
:" اینها را به نیّت آن ننوشته ام که کسی بخواند " ! ( ؟ )اما من میخام بنویسم که بخون_
ه _ن؛ هر چند که کلمه هام تَه می کشن سَر ِ این قصّـه ی نا تمومــ..بنویسم به نیّت اینجا ؛ به نیّت همون جایی که مدام خیالاتمو توش ورق میزنم و ..
حالا حکایت ، حکایت ِ من _
ه _ و یه سفر !اووووه !! چقد شلوغش کردم ..! دارم میرم پیش ِ ضریح ِ طلایی و آستان ِ مقدس
ش ، میرم برای کبوتراش دون بپاشم.. میرم خالی بشم و توی گودی ِ انگشتای جوهریم سبزی و عشق بکارمو برگردم..میرم نفس بکشم توو هوای ِ نفس های گمشده ام..
دارم میرم مشهد.
انشالا
..
میگن:" صداقت یعنی اینکه به "خـودت" راجع به دلیل کاری که می خوای انجام بدی ، دروغ نگی ! "
منم..
خو اگه کسی دلـشو نداره ، من داشتـــم ؛ یه کوچولـــوشو !
نمیخوام بگم به دنیا -ت- اومدم ، اصلا ؛ می خوام بگم هنـ ـ ـ ـ ـوز هستــــَم
پس " تولدم مبارک" ؛ نه ؟
پ.ن:
- آره میدونم، نشد جلو خودمو بگیرم ؛ خب تولدم بووود ! اما دیگه تکرار نمیشه تا مدتهای مدیـــد ;-)